تبليغاتX
کاریز یزد

کاریز یزد

کاريز قلب کوير است و يزد ،شهر ديرينه تاريخ،شهری که هزاران سالست نقاش طبعيت بردامن کوير رفو کرده است

مرکز تحقیقات استراتژیک معاونت پژوهش های فرهنگی و اجتماعی مجمع تشخیص مصلحت،  در روز 14 مهر ماه 1388،  همایش «آینده شناسی هویت های جمعی در ایران»  را در محل این مرکز در تهران برگزار کرد. در این همایش گروهی از اساتید و کارشناسان حوزه  هویت و شناخت اقوام ایرانی سخنرانی داشتند . از جمله سخنرانان این برنامه می توان به  محمد علی اسلامس ندوشن/دانشگاه تهران( مبادی هویت ایرانی)؛ ناصر فکوهی/ دانشگاه تهران( هویت های حماعتی – فرهنگی: واگرایی و هم گرایی)؛ علی کریمی مله/ دانشگاه مازنداران(پیش بینی تحولات هویت قومی در ایران)؛ حمید احمدی/دانشگاه تهران(نسبت جهانی شدن و هویت ملی در ایران)؛ ابراهیم حاجیانی/ مرکز تحقیقات استراتژیک( پیش بینی  آینده وضعیت  هویت ملی در ایران) و رحیم ابوالحسنی/دانشگاه تهران(گرایش یا جهت گیری هویت ملی در آینده) و... اشاره کرد.آنچه در ادامه می آید سخنرانی دکتر اسلامی ندوشن در این همایش است:
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت   توسط حسین مسرت  | 

خرد ايراني


آنچه پيش رو داريد گفت وگويي است که دوست خوبمان محمد صادقی همزمان با روز حافظ با دکتر اصغر دادبه انجام داده است ودر روزنامه اعتماد۲۳مهر منتشر گردیده است...

---

-به ياد دارم سال گذشته و در مراسم بزرگداشت حافظ گفته بوديد؛ «سخنان و اشعار حافظ را با اعلاميه و منشور حقوق بشر بسنجيد، ببينيد آيا چيزي کم دارد؟» فکر مي کنم موضوع خوبي براي آغاز اين گفت وگو باشد. من هنگامي که به اين جمله فکر مي کنم يک پرسش در ذهنم ايجاد مي شود. فردوسي هم در شاهنامه به موضوع «خرد» پرداخته و در اهميت آن سخن گفته است، اما به نظر مي رسد که اين مفهوم را جز در متن جهان سنت نتوان فهميد. مفهوم خرد در کتاب شاهنامه با مفهوم عقل امروزي (و عقل مدرن) که معيار اساسي زندگي مدرن و زيست استدلالي به شمار مي آيد، متفاوت است و اين دو مفهوم همخواني چنداني با هم ندارند. چنانچه فردوسي مي گويد؛ «به هستيش بايد که خستو شوي/ ز گفتار بي کار يک سو شوي» و از اين سروده چنين فهم مي شود که «خرد» و کاربرد خرد از ديدگاه فردوسي يک سقفي دارد و تا جاي مشخصي مي تواند پيش برود و مبنا قرار گيرد. اکنون به سخن شما بازگرديم، آيا مقصود از اينکه سخنان و اشعار حافظ چيزي از اعلاميه و منشور حقوق بشر کم ندارد، تنها اشاره به مفاهيم ارجمندي مانند؛ مداراجوئي، نوعدوستي، عشق ورزي و... در شعر و انديشه حافظ دارد يا از اين هم فراتر مي رود؟ در اين باره بيشتر توضيح بدهيد؟


پرسش نخستين شما در واقع دو پرسش است؛ يکي، خرد در نگاه فردوسي؛ دوم، حافظ و اعلاميه حقوق بشر.گرچه بحث ما در باب حافظ است، اما «خرد در نگاه فردوسي» هم مساله يي است که تنها مربوط به جهان بيني فردوسي نيست؛ حکايت «خرد در فرهنگ ايراني» است، لاجرم به حافظ و به جهان بيني حافظ هم مربوط است بنابراين حکايت را اين گونه

پي مي گيريم؛

الف؛ خرد در فرهنگ ايران؛ خرد، گرچه در پاره يي کاربردها معادل عقل است، به ويژه وقتي که در برابر عشق قرار مي گيرد، مثل اين بيت؛

خرد که قيد مجانين عشق مي فرمود

به بوي سنبل زلف تو گشت ديوانه

يا؛

خرد ز پيري من کي حساب برگيرد

که باز با صنمي طفل عشق مي بازم

يعني که در اين کاربردها خرد، درست و راست معادل عقل است؛ عقل استدلالي؛ عقلي که اهل حساب و کتاب است و در برابر عشق و ديوانگان عشق قرار دارد. من طي يک بحث (سعدي، عاقلي عاشق و عاشقي عاقل) نام اين گونه خرد را که معادل است، عقل يوناني- ارسطوئي نهاده ام. نهايت حرکت و عملکرد اين عقل، استدلال است؛ استدلال برهاني. در نگاه بسياري از متفکران اين عقل، تنها در حوزه امور تجربه پذير، يا به تعبير کانت تنها در حوزه نمودها (فنومنون ها Phenomenon) عمل مي کند و راه به آنچه فراتجربه است يعني راه به حقايق، و به تعبير کانت راه به بودها (نومنون هاNomenon ) نمي برد. اين همان خرد، يا عقلي است، که به تعبير فردوسي بزرگ (بدانچه زين گوهران بگذرد) يعني همان بودها يا حقايق (فراتجربه ها) راهي ندارد و سرانجام اين همان عقلي است که از يونان ارسطو آمده و تا امروز بر جهان غرب حکم رانده و به تعبير شما «مبنا و معيار اساسي زندگي مدرن و زيست استدلالي به شمار مي آيد.» اما در اين ابيات تأمل کنيد؛

اين خرد خام به ميخانه بر

تا مي لعل آوردش خون به جوش

يا؛

خرد در زنده رود انداز و مي نوش

به گلبانگ جوانان عراقي
...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت   توسط حسین مسرت  | 

مولوي كجايي است؟
نوشته: دكتر محمدعلي اسلامي‌ندوشن


قبل از هر چيز بايد گفت كه جلال‌الدّين محمّد مولوي به جامعة جهاني تعلّق دارد. او بيش از هر كس از «يگانگي انساني» و «وطن جهاني» دم زده است.

اين وطن مصر و عراق و شام نيست

اين وطن جايي است كو را نام نيست

او ميان مليّت‌ها تفاوت نمي‌گذارد و كتاب او هم خطاب جهاني دارد. شهري كه وي عمر خود را در آن به سر برده، يعني قونيه در آسياي صغير، يك شهر فارسي‌زبان بوده، كتاب‌هايي كه در آن زمان در آن نوشته شده، به زبان فارسي است و سروده‌هاي مولانا هم به زبان فارسي است كه همگي در ‌آن شهر سروده شده‌اند. چگونه بتوان او را وابسته به تركيّه دانست، در حالي كه او خود به صراحت مي‌گويد:

تو ماه تركي و من اگر ترك نيستم

دانم من اين قَدَر كه به تركي است آب «سو»

زبان فارسي وابسته به فرهنگ ايران است، و اگر دو كشور ديگر همچون افغانستان و تاجيكستان فارسي‌زبان هستند، آنها هم در خراسان بزرگ قرار داشتند كه در آن زمان جزء قلمرو ايران بوده. بنابراين اگر او در بلخ به دنيا آمده، و بلخ اكنون در افغانستان قرار دارد، به اين دليل، نمي‌تواند افغاني شناخته شود؛ زيرا افغانستاني در آن زمان وجود نداشته، هر چند افغان‌ها نيز به علّت آنكه زبانشان فارسي است و با ما اشتراك تمدّني دارند، آنان هم از او سهم دارند. مولوي قرار مي‌گيرد ميان زادگاه، اقامتگاه و آرامگاه كه هيچ يك از اين‌ها ملاك مليّت نيست. ملاك، «تمدّن» است. شناسنامة شخصيّتي هر كس، از تمدّني است كه او در آن پرورش يافته و رشد كرده.

مولانا جلال‌الدّين بدون زبان فارسي چه بود؟ بدون تاريخ ايران و تمدّن ايران چه بود؟بدون پيشگامي سنايي و عطّار و حلاّج و بايزيد و خرقاني چه بود؟ اين پيشينيان او بودند كه او را مولوي كردند، او حماسة جامعة ايراني را در دوران بعد از اسلام مي‌سرايد. همة قهرمان‌هاي داستان‌هاي او خصلت‌هايي دارند كه تركيب گرفته از ضعف‌ها و قوّت‌ها و آرزوها و مضحكه‌هاي مردم ايران است. ما همين امروز، اخلاف آنان را در كوچه و بازار كشور بازمي‌شناسيم. دنياي آرمانيي كه او براي خود پديد آورده، دنياي ايراني است، حتّي خرافه‌هايش. عرفان كه محور فكري اوست، از تفكّر جهان‌وطني ايراني مايه دارد كه نمودار سياسي و عملي آن در زمان كوروش هخامنشي به نمود ‌آورده شد. جان پيام او آن است كه اين جدايي‌هاي فرقه‌اي و قومي را نابود كنيد:

يك گهر بوديم همچون آفتاب

بي‌گره بوديم و صافي همچو آب

چون به صورت آمد آن نور سره

شد عدد چون سايه‌هاي كنگره

كنگره ويران كنيد از منجنيق

تا رود فرق از ميان اين فريق

(مثنوي، دفتر اوّل)

مي‌گويد مليّت‌ها به منزلة كنگره‌هاي يك برج هستند، كنگره‌ها را از ميان برداريد، همه يك بدنه از اين بنا مي‌شوند. اين همان مفهوم دربردارد كه بيت معروف سعدي: «بني آدم اعضاي يكديگرند..» و اين بيت حافظ نيز:

جنگ هفتاد و دو ملّت همه را عذر بنه

چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند

وحدت وجود مولوي چون دنباله‌اش را بگيريم، در شاهنامه سرچشمه‌اش را مي‌بينيم. مگر نه آن است كه شاهنامه بي‌واسطه به جانب خدا مي‌رود، و كائنات را در دايرة خرد انساني مي‌سنجد؟

جنگ و انقلاب، مهاجرت را تشديد مي‌كنند. يورش مغول اين تأثير را داشت. در همين دوران معاصر، دو جنگ جهاني، انقلاب روسيّه و چين، و هم‌اكنون، اشتغال عراق، هر يك موجي از مهاجرت و پناهندگي برانگيخته‌اند. خوب، اين افراد پراكنده در جهان واجد چه مليّتي هستند؟ حتّي كساني در كشور ديگري مقيم‌اند و گذرنامه و شناسنامة آن كشور را هم در دست دارند، ولي هرگز نمي‌توان گفت كه از آن مليّت‌اند؛ بنابراين براي تعيين مليّت واقعي، جز وابستگي به تمدّن، شاخص ديگري را نمي‌توان درنظر گرفت.

ضابطة تمدّني چنان دقيق است كه ما امير خسرو دهلوي و اقبال لاهوري را با ‌آنكه آثارشان را به فارسي نوشته‌اند، ايراني حساب نمي‌كنيم؛ زيرا به تمدّن هند وابسته‌اند. تعداد زيادي شاعران كشميري هستند كه به فارسي ديوان دارند، ولي كشميري حساب مي‌شوند؛ امّا اميرمهدي بديع كه مقيم سوئيس بود و كتاب‌هايش را به زبان فرانسوي نوشت (يونانيان و بربرها)، ايراني است نه سوئيسي. ايرانياني كه تمام عمر در خارج زندگي كرده‌اند، «ايرانيّت» خود را از دست نداده‌اند، ايران با آنهاست، ولو كساني در ميان آنان باشند كه به آن پشت كرده باشند. پيكاسو، تمام عمر در فرانسه زندگي كرد و همان‌جا مُرد؛ ولي اسپانيايي ماند.همين‌گونه ون گوگ ـ نقّاش هلندي ـ كه زندگي و مرگش در كشور فرانسه، او را از هلندي بودن جدا نكرد.

چهار مبنا هست: زادگاه، اقامتگاه، آرامگاه و زبان. هيچ‌يك از اينها به تنهايي جواب‌دهنده نيست. نمونه‌هاي متعدّدي مي‌شناسيم كه چون بخواهيم مليّت آنها را مــشخّص كنيم، برمي‌گرديم به تمدّن. هرودت را بگيريم؛ مورّخ معروف (484 ـ 420 پ.م) در هاليكاراناس به دنيا آمد كه در آن زمان جزو قلمرو شاهنشاهي ايران بود، و اكنون در آسياي صغير در خاك تركيه قرار دارد. آيا ايراني است؟ نه، آيا اهل تركيه است؟ نه، او يوناني است؛ براي آنكه پروردة تمدّن يونان بود و كتاب خود را به زبان يوناني نوشت. اگر كسي بخواهد هرودت را تابع زادگاه يا تابع حكومت زمان خود بشناسد، دنيا به او مي‌خندد!

ده‌ها تن از افراد نامدار را در سراسر جهان مي‌توان نام برد كه جابه‌جايي مليّتي يافته‌اند؛ ولي سرانجام وابستگي تمدّني، هويّت آنها را مشخّص مي‌كند. هم‌اكنون در آمريكا يا كانادا افرادي از مليّت‌هاي مختلف زندگي مي‌كنند كه تابعيّت يكي از اين دو كشور را دارند، ولي آمريكايي يا كانادايي حساب نمي‌شوند؛ زيرا وابستگي تمدّني تبار خود را حفظ كرده‌اند.

در ايران سيك‌هاي هندي هستند كه در اينجا زندگي مي‌كنند و مي‌ميرند؛ ولي ما آنها را ايراني نمي‌شناسيم. آيا كساني كه در دورة ساساني در تيسفون به دنيا آمده‌اند، عراقي حساب مي‌شوند، براي آنكه تيسفون اكنون در خاك عراق است؟ يا جعفر برمكي كه در بغداد به دنيا آمد و به عربي حرف مي‌زد، عرب است؟



ملاك نبودن زبان

زبان نيز ملاك نيست. در دوره‌هايي، بنا به عللي، كساني ترجيح داده‌اند كه به زبان غير از زبان مادري بنويسند؛ مثلاً ايرانيان در سه قرن اوّل اسلامي، چون ابن‌سينا، بيروني، رازي... به عربي مي‌نوشتند. چه كسي ايراني‌تر از حلاّج كه به عربي شعر مي‌گفت؟ علّت آن بوده است كه اين زبان در آن زمان رواج و خوانندة بيشتري داشته. در قرون وسطاي اروپا هم بعضي از اروپائيان به زبان لاتيني مي‌نوشتند، مانند فرانسيس بيكن انگليسي و آراسموس هلندي، در حالي كه زبان خودشان هم بود. علّت آن بود كه لاتيني غنا و بُرد بيشتري داشت.

در همين قرن نوزدهم، بعضي از نويسندگان روس به زبان فرانسوي نوشته‌اند، به منظور ره يافت به اروپاي غربي. همين امروز هم كساني از هند به زبان انگليسي مي‌نويسند، بر اثر همان انگيزه‌اي كه گفتيم... نوشتن به زبان ديگر، از كسي سلب مليّت نمي‌كند، همان‌گونه كه زادن، زيستن و مردن در سرزمين ديگري، دليل بر مليّت‌پذيري از آن كشور نيست.

در دوران ما تابعيّت دوگانه يا تابعيّت عَرَضي فراوان كسب شده؛ ولي آنچه چسبيده به ذات شخص و از او جدايي‌ناپذير است، تمدّن و تاريخ است. تنها ملاك هويّت همين است.

آنچه مهّم است جان است كه از طريق آثار نموده مي‌شود، و آثار هم زاييدة تفكّر و تمدّني است كه شخص از آن برخاسته است. تن، ابزار وجود ندارد، چه فرق مي‌كند كه از كجا برخاسته و در كجا آرام گرفته؟

آن پنجة قلمزن و انگشت خوشنويس

هر بندي اوفتاده به جايي و مفصلي

(سعدي)

مليّت مولوي كه حرف دربارة آن پيدا شده، و كشورهايي مدّعي آن هستند، روشن‌تر از روشن است. وي يا هر بزرگي چون او، متعلّق به ملّتي هستند كه بيشتري نصيب را به آنها داده است؛ امّا براي آشكارشدن حقيقت بايد مسئله را از دايرة سياست خارج كرد، و به بحث منطقي گذارد. تا صد سال پيش اين حرف‌ها مطرح نبود. مولوي هفتصدسال است كه معلوم است كه در كجا آشيانه دارد. همين‌گونه بوده‌اند رودكي، سنايي و شهيد بلخي... آنان متعلّق به كشوري شناخته مي‌شدند كه در تمدّن آن زيسته و آن را سروده بودند:

شير را بچّه همي ماند بدو

تو به پيغمبر چه مي‌ماني؟بگو

(مولوي)

خاك چه ارزشي دارد كه كسي در آن غنوده باشد؟ اگر چنين باشد در اين صورت، سلمان‌فارسي عراقي مي‌شود و دانيال نبي ايراني. ابيورد كه زادگاه انوري است، اكنون در تركمنستان است، پس آيا انوري را مي‌شود تركمن خواند؟ عجيب است كه مجامع علمي بين‌المللي، در اين باره ساكت نشسته‌اند؛ امّا خوشبختانه واقعيّت، بر جاي خود محكم است، و حقايق آشكار بگومگو برنمي‌تابند. همان‌گونه است نام خليج‌فارس كه بعد از هزاران سال مي‌خواهند آن را دگرگون كنند، امّا آن نيز چون سنگ‌نوشتة بيستون نازدودني است.



يادداشت‌:

1. براي تفصيل بيشتر، رجوع شود به مقالة من تحت عنوان «جدال با تاريخ» كتاب «مرزهاي ناپيدا»، اسفند 1375.

* آواها و ايماها (قطره، چاپ اول 1387)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت   توسط حسین مسرت  | 

بهار در پائيز

سفينه هفتاد و هفت رباعي

دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن

168 ص جيبي (مصور به همراه لوح فشرده با صداي سراينده) 9000 تومان

ناشر: يزدا

چاپ اول (به شكل فعلي): 1388

كمتر كسي از اهل فرهنگ، بلكه كتابخوان و ايران دوست هست كه با نام و قلم آقاي دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن آشنا نباشد. اين شاعر، نويسنده، مترجم و سفرنامه نويس برجسته معاصر در سال 1304 در ندوشن يزد به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در يزد و تهران به پايان رسانيد. سپس راهي فرانسه شد و بعد از اتمام تحصيلات در رشته حقوق از دانشگاه سوربن و مدت کوتاهي اقامت در انگلستان، به ايران بازگشت و چند سالي در کار قضا بود؛ اما به سرعت به سمت علاقه پايان‌ناپذير خود يعني تدريس و تحقيق و نگارش در حوزه تاريخ و ادب فارسي کشيده شد و تا به امروز به سربلندي در اين کرانه باقي ماند.‏

وي در مدت پنجاه سال، حدود پنجاه کتاب و صدها مقاله در موضوعات متنوع به رشته تحرير درآورده كه بيشتر آنها در باب فرهنگ و تاريخ ايران و ادبيات فارسي بوده است؛ به طوري كه به جرات مي‌توان گفت هيچ نويسنده‌اي به اندازه او در اين زمينه نينديشيده و قلم نزده است، بي آنكه از محدوده انصاف و حق گويي بيرون رفته و به ورطه افراط و احساسات افتاده باشد. تأسيس فرهنگسراي فردوسي و انتشار فصلنامه هستي از ديگر اقدامات او در زمينه اعتلاي فرهنگ و ادب فارسي اوست كه تا رسيدن به مرز مقصود استاد فاصله‌ها دارد.

بخشي از آثار ايشان درباره ايران اينهاست: ايران‌ و جهان‌ از نگاه‌ شاهنامه، ايران را از ياد نبريم، ايران‌ و تنهائي‌اش، صفحه‌اي‌ از تاريخ‌ ايران‌ و يونان‌ در بستر باستان، ايران‌ چه‌ حرفي‌ براي‌ گفتن‌ دارد؟، چهار سخنگوي‌ وجدان‌ ايران، به‌ دنبال‌سايه ‌هماي، ذکر مناقب‌ حقوق‌ بشر در جهان‌ سوم، سخن‌ها را بشنويم، و مرزهاي‌ ناپيدا.

درباره فردوسي و شاهنامه نيز اين كتاب‌ها شايان توجه‌اند: زندگي‌ و مرگ‌ پهلوانان‌ در شاهنامه، نامه‌ نامور، داستان‌ داستان‌ها، سرو سايه‌ فکن؛ و اينك ديگر كتاب‌ها: ماجراي‌ پايان‌ناپذير حافظ، تأمّل‌ در حافظ، ديدن‌ دگرآموز، شنيدن‌ دگرآموز (گزيده شعرهاي‌ اقبال‌ لاهوري‌)، ناردانه‌ها، شور زندگي‌ (وان گوگ)، روزها (سرگذشت - در سه جلد)، پنجره‌هاي‌ بسته، ابر زمانه‌ و ابر زلف، افسانه‌ افسون، جام‌ جهان‌ بين، آواها و ايماها، گفته‌ها و ناگفته‌ها، صفير سيمرغ، آزادي‌ مجسمه، در کشور شوراها، كارنامه سفر چين، پيروزي‌ آينده‌ دموکراسي، ملال‌ پاريس‌ و گلهاي‌ بدي (گزيده‌اي‌ از شعر و نثر شارل‌ بودلر، شاعر فرانسوي‌ قرن‌ نوردهم‌ است)، بهترين‌ اشعار لانگ‌ فلو، آنتونيوس‌ و کلئوپاترا، نوشته‌هاي‌ بي‌‌سرنوشت، يگانگي‌ در چند گانگي، فرهنگ‌ و شبه‌ فرهنگ، هشدار روزگار، کارنامه چهل‌ ساله، باغ‌ سبز عشق و...‏

اكنون چشم دوستداران دكتر ندوشن به كتاب پربار «بهار در پائيز» روشن شده است كه نشان‌دهنده آشتي استاد با شاعري و سرايندگي است؛ هرچند آشنايان به قلم سحرآيين ايشان پيوسته در وراي آن نثر استوار، سايه شاعر سخن‌سنجي را مي‌ديدند كه بي‌آنكه از صلابت نثر بكاهد، طروات و آبداري شعر را در كام خوانندگان روان مي‌سازد. نيك مي‌دانيم كه پيشتر از اينها نيز استاد با طاووس شعر بود كه جلوه‌گري كرد و سپس به دلايلي آن را براي سالياني دراز به يكسو نهاد و تنها به نوشتن همت گماشت تا اينكه ديگر در برابر هجوم شعر تاب نياورد و سفينة حاضر را به رهاورد گشت و گذاري ديرپا در ساحت‌هاي گونه گون انديشه و خيال، براي دوستان به ارمغان آورد؛ شعري كه با همة ياد و نشانه‌ها از خيام و عطار و حتي فردوسي، مُهر ويژه اسلامي ندوشن را بر پيشاني دارد:

سر تا به قدم رنگ و نگاري جانا‏

من پائيزم، تو نوبهاري جانا

آن گوهر يکدانه که من مي‌طلبم‏

دانم داري، نگو نداري جانا

*‏

آن روز کجاست کايدم کام از تو‏

بينم که شراب از من و جام از تو

وانگاه شکار از من و دام از تو‏

افتادن تشت با من و بام از تو

‏*

پرسان پرسان خرام تا شهر گزين‏

در ساية زلف، جاي بگزين و نشين

اين است مقام امن و اين است يقين‏

آن گمشده فردوس همين است، همين!‏

‏*‏

البرز ز برف، کوه سيمين شده است‏

تهران به هزار جلوه آذين شده است

هر چند که چون دو روز ديگر گذرد

بيني که همان عجوز پيشين شده است!‏

‏*

برف آمد و برنشست بر شاخ درخت‏

وين شهر ملول گشت چون خانة بخت

گلبرگ هزار بوسه باريد به باغ

بانوي هزار حجله بنشست به تخت

آقاي دكتر اسلامي ندوشن فروتنانه در بخشي از ديباچه مي‌نويسند: آنچه در اينجا آمده است، چند ترانه بي‌ادعاست، براي تسلاي خاطر خودم. دريافتي را كه از عمر داشته‌ام، فشرده‌اش را در اين كلمات چكانيده‌ام. اين را موهبتي مي‌دانم كه در كشوري به دنيا آمده‌ام كه پر از حكمت و عبرت و رمز و راز است؛ كشوري چون ايران كه مانند معشوق‌هاي غزل فارسي هم دلفروز است و هم رنج‌دهنده.‏

در همين دوران كوتاهي كه ما زيسته‌ايم، تاريخ كل ذخيره خود را بر سر ما خالي كرده است. بودلر شاعر فرانسوي مي‌گفت: «من آنقدر خاطره دارم كه گويي هزار سالم است.» ما با آن تاريخ دراز، ‌بايد گفت چند هزارساله‌ايم. موهبت ديگر، زبان فارسي است؛ پير هميشه جوان، كه از بس شيب و فراز روزگار ديده، پوششي از حجب و‌هاله و كنايه و ايهام بر خود كشيده، مانند توري عروس كه مي‌تواند او را به صورت‌نگاري دگرگونه به جلوه آورد...‏

با اين چند ترانه نبايد تصور كرد كه شاعري را از سر گرفته‌ام. با يك گل بهار نمي‌شود. در زبان انگليسي اصطلاحي هست به نام «تابستان هندي» و نشانه آن درخت‌هايي هستند در نقطه‌هايي از آمريكا كه در پاييز به جاي برگريزان، از نو سبز مي‌شوند، سيماي بهاري به خود مي‌گيرند. با بازگشت به شعر، من نيز چنين حالتي به خود گرفته‌ام، «بهار در پائيز» است و تا حدي لحن وداع دارد. به قول سنائي: «بيابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا!»‏

آنچه هستند،‌ محصول هواي آزادند، به هر معنا. در زير آسمان آبي، در طي همين سه چهار سال اخير، در ساعت‌هايي كه به هنگام قدم زدن‌هاي روزانه‌ام در پارك‌ها داشته‌ام؛ زاييده دمي خلوت با خود كه پل والري شاعري فرانسوي، اين خود را «همدم دلبند خاموشي من» مي‌خواند...‏

براي استاد عمري دراز و پربارتر آرزو مي‌كنيم و چشم به راه غزل‌ها و مثنوي‌ها هستيم كه گفت: ‏

گمان مبر که به پايان رسيد کار مغان‏ هزار بادة ناخورده در دل تاک است!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت   توسط حسین مسرت  | 

به مناسبت انتشار رباعي هاي دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن
 

«از قديم گفته اند که انسان به گفتار انسان است يعني توجيه وجودي خود را در کلام مي جويد؛ حتي کردار، حتي اختراع جاي سخن را نمي گيرد. آدمي مي خواهد از طريق کلام، وجود نارساي خود را به رسايي نزديک کند، آنچه را که مولوي آن را پيوستن به اصل مي خواند؛ و اين کلام در موزونيت به اوج مي رسد. در سخن موزون همواره يک حاجت آشکار وجود دارد و يک حاجت نهفته، و حاجت نهفته اش نوعي نيايش مي شود. نيايش مي گويد؛ «مرا روي غربت زمين تنها مگذار»... چون کميت عمر هر کس همان است که هست، آنچه از دست ما برمي آيد آن است که بر کيفيت آن بيفزاييم، بدين معني که افق زندگي را هر چه بيشتر گسترش دهيم، به کمک زيبايي، هنر، داده هاي طبيعت، عشق، کار، و آنچه نخبه هاي حيات خوانده شده اند. گرچه دغدغه هاي مادي ما را به جانب تنگ و ننگ فرا مي خوانند، با اين حال در درون آدمي خارخاري هست که آرزوي نوعي فراز را در دل او زنده نگاه مي دارد، اين همان آشيانه سيمرغ است که مرغان عطار به جانبش بال گشودند. رسيدن يا نرسيدن مهم نيست، همان پوييدن مهم است. ما پايبند دلبستگي هاي خود هستيم. دلبستگي ها شاخه شاخه اند، خوش به حال کساني که خود را به شاخه هاي بلند مي آويزند. هر صبح اميدوار از خواب برمي خيزيم و در کام زمانه مي افتيم. اگر اين دلخوشي ها نبودند، ملالت زندگي ما را از پاي در مي آورد. به قول مسعود سعد؛ گيتي به درد و رنج مرا کشته بود اگر، پيوند عمر من نشدي نظم جانفزاي. هر کسي هم زندان خود را دارد و هم باغ دلگشاي خود. زندگي ماهيتي بهتر از آنچه هم اکنون دارد، نمي توانست داشته باشد. با همه شکوه هايي که شاعران و فيلسوفان داشته اند و هزاران عيب بر آن گرفته اند، اگر به دست خود آنان مي دادند که آن را بسازند، بهتر از وضع کنوني اش از کار در نمي آوردند. چرخ و فلک و ستاره را به باد سرزنش مي گيرند، ولي همين هستي نقص پذير است که ربايش و معني به خود گرفته، وگرنه اگر بهشت آسا مي بود، به همان تسلسل بي آب و رنگ لحظه ها ختم مي شد...»1

کتاب بهار در پاييز (سفينه هفتاد و هفت رباعي) دربردارنده سروده هاي دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن به تازگي و از سوي انتشارات يزدا راهي بازار کتاب ايران شده است. اين رباعي هاي دلنشين بر اساس موضوع هاي گوناگون و با نام هاي ايران نامه، باز هم براي طاق ابروي ايران، جان جهان نامه، سرونامه، زندگي نامه، بيراهه نامه، نويدنامه، تامل نامه و بدرودنامه تقسيم بندي شده اند و همچون هميشه گوياي ذوق سرشار، طبع روان و پندار نيک و نيکخواه سراينده هستند که براي شناساندن فرهنگ، هنر، ادب و تاريخ چندهزارساله اين سرزمين از هيچ کوششي فروگذار نکرده است. اما نخستين رباعي هاي اين کتاب براي دوستداران کتاب ها و نوشته هاي دکتر اسلامي ندوشن آشناتر به نظر مي آيد آنجا که از عشق لبريز خود به ميهن اش سخن ساز مي کند؛

آن دخت پري وار که ايران منست

پيدا و نهان بر سر پيمان منست

هم نيست ولي نهفته در جان منست

هم هست ولي دور زدامان منست

---

ايران به هزار جلوه در کار آيد

گه دل بنشاط و گاه بيمار آيد

او را که دو صد يار به بازار آيد

آن نيست که هر سفله خريدار آيد

نگاهي به کتاب ها و نوشته هاي وي نشان مي دهد که او لحظه يي جدا از ايران و عشق به ايران نزيسته و سپري نکرده است پس جاي شگفتي ندارد که شعرش نيز چنين باشد. همچنين اين عشق و احترام براي ايران زمين همواره در نگاه هموطنان ما ستوده شده و پاسخ هاي مهرآميزي در پي داشته و دارد. همين چند ماه قبل بود که به مناسبت انتشار کتاب کلمه ها گفت وگويي با استاد اسلامي ندوشن انجام دادم و فکر مي کنم يادداشت هاي تک درخت (نوشته فريدون مجلسي) و از کبوده تا جاودانگي (نوشته سعيد فائقي) که در کنار آن گفت وگو منتشر شدند، گوشه يي از همين ابراز مهر و احترام باشد. در هر دو يادداشت نسبت به شخصيت علمي و فرهنگي استاد و خدمات ارزنده اش به فرهنگ ايران ارج نهاده شده بود، و به باور نگارنده راز اين نام نيک و آوازه بلند را جز در يک زندگي سالم و اخلاقي نمي توان جست وجو کرد...

هنگامي که وي از ايران سخن ساز مي کند، مي توان فهميد کوک اين ساز تنها و تنها، عشق به اين سرزمين است که هم در صدا و هم در سخناش طنين انداز مي شود. سرزميني داغ ديده که روزگار دشواري را گذرانيده، گذرگاه هاي تنگ و تاريک را بارها آزموده، زير بار و آوار سهمگين ستيزها، خشم ها، شعله ها و شب ها، سپيده دمان را به انتظار نشسته و ققنوس وار به زندگي خود ادامه داده است؛«در افسانه ها آمده است که ققنوس مرغي است خوش رنگ و خوش آواز، که منقار او سيصد و شصت سوراخ دارد و بر کوه بلندي در مقابل باد نشيند، و صداهاي عجيب از منقار او برآيد. گفته اند که هزار سال عمر کند و چون سال هزارم به سر آيد و عمرش به آخر رسد، هيزم فراواني گرد آورد و بر بالاي آن نشيمن گيرد و سرودن آغاز کند و مست شود و بال بر هم زند، بدان گونه که آتشي از بال او بجهد و در هيزم افتد و او در آتش خود بسوزد، و از خاکسترش تخمي حادث شود و از آن ققنوسي ديگر پديد آيد. گفته اند که او را جفت نيست و موسيقي از آواز او دريافته اند. بين افسانه ققنوس و سرگذشت ايران تشابهي مي توان ديد، ايران نيز چون آن مرغ شگفت بي همتا، بارها در آتش خود سوخته و باز از خاکستر خويش زاييده شده است.»2

... اما در کنار نام اين نويسنده نامدار همواره موضوع هاي گوناگوني در ذهن پديدار مي شود و مجال سخن به گستردگي فراهم مي آيد. براي نمونه، وي در شناساندن فرهنگ و تمدن ايران کوشش هاي سترگي انجام داده اما نگاه محققانه اش به برتري جويي و خودبرتربيني (که گاهي در پي درنورديدن مرزهاي ملي گرايي و فاشيسم پديد مي آيد) نينجاميده و هرچند مي کوشد تا درخشش هاي ايران را در درازاي تاريخ به ما نشان دهد از ضعف ها، نقص ها و کاستي ها نيز چشم نمي پوشاند و نگاه انتقادي خود را به کار مي بندد. نتيجه چنين نگرشي را در کتاب هاي وي مي توان ديد، در کتاب «ديروز، امروز، فردا» به نقد روحيه کار انفرادي در ميان ايرانيان که در دنياي امروز ناکارآمد و زيان آور است اشاره کرده و بر تقويت روحيه کار جمعي تاکيد مي کند و باز در همان کتاب است که نسبت به زدودن جنبه هاي واپس گرا از زندگي توجه و حساسيت نشان مي دهد.

همچنين وي نقش و سهم زيادي در ترويج خواندن و عادت به مطالعه در ايران داشته و دارد، و در کشوري که شهروندانش زمان چنداني براي مطالعه نمي گذارند، شمارگان کتاب هاي وي، و استقبال از کتاب هايش هم از موفقيت او در زمينه نويسندگي حکايت مي کند و هم از اينکه او توانسته نبض جامعه را دريابد و از اين راه به متن آن راه پيدا کند. اما اينکه چگونه به اين مهم رسيده را شايد بتوان در ويژگي ممتاز گفتار و نوشتارش يافت که پرهيز از مبهم گويي و پيچيده گويي است. گفتار و نوشتاري که آلوده به ابهام است و نزد مخاطبان درست فهم نمي شود بيش از هر چيز نشان دهنده آن است که گوينده يا نويسنده به آنچه مي گويد آگاه نيست و خود در فهم موضوع درمانده، البته گاهي ديده مي شود که متن هاي پيچيده تر و مبهم تر با وجودي که چندان قابل فهم هم نيستند مورد توجه قرار مي گيرند، و اين هم يکي از مشکل هاي طنزآلود جامعه ما (و به ويژه جامعه روشنفکري) ماست. در کار روشنفکري، ارتباط با متن جامعه اساس کار به شمار مي آيد، و روشنفکر بايد بتواند به زباني براي مخاطب قراردادن مردم دست يابد نه اينکه با گفتار پيچيده و فيلسوفانه خود بر فاصله اش با متن جامعه بيفزايد. تفاوت کار روشنفکري و کار فلسفي همين است ولي گاهي از اين نکته غفلت مي شود و روشن است که اگر دامنه اين غفلت گسترش يابد جامعه ضرر مي بيند و از نتيجه کار روشنفکري و کوشش هاي فکري روشنفکران کاسته مي شود. البته اين به معناي کاستن از عمق سخن و همصدايي با مردم نيست بلکه همان طور که اشاره کردم ضرورت دست يافتن به زباني براي سخن گفتن با متن جامعه است.

دکتر اسلامي ندوشن از انديشمنداني است که موضوع هاي گوناگون سياسي و اجتماعي را در ايران و جهان به دقت دنبال کرده و مي کند ولي گرفتار سياست زدگي نشده و همواره در تحليل ها و واکاوي هايش سپهر فرهنگ و انديشه را برتري مي بخشد و چنان که مقاله هاي سياسي و اجتماعي اش را خوانده باشيم در مي يابيم که با نگاهي ژرف به مسائل سياسي مي نگرد. براي نمونه، در مقاله از برج هاي نيويورک تا مدرسه بسلان، ريشه هاي تروريسم را مورد توجه قرار مي دهد و اينکه پس از 11 سپتامبر از تروريسم فراوان حرف زده مي شود اما ريشه هاي آن مورد کنکاش قرار نمي گيرد زيرا به باور وي درد عميق تر از اينها است و اگر مقصود درمان درد است بدون ريشه يابي درد کاري از پيش نمي رود. وي با بيان اين عبارت که؛«يکي به ديگري مي گويد من حاضرم نباشم، به شرط آنکه تو هم نباشي» انديشه نهان در اين ستيزها، جنگ ها و خشونت طلبي ها را هدف قرار گرفته و به پرسش مي گيرد. و باز در مقاله «دنيا به کدام سو روي دارد؟» به همين موضوع مي پردازد.

بي مناسبت نمي دانم که در پايان و در ادامه اشاره يي که به مفهوم «ديگري» در ميان نوشته هاي دکتر اسلامي ندوشن شد به آن توجه بيشتري داشته باشم زيرا ريشه بسياري از خشونت ها در دنياي کنوني را مي توان در ناشناخته ماندن ديگري بررسي کرد و اينجاست که اهميت و ضرورت «گفت وگو» براي ايجاد صلح و دوستي در جهان آشکار مي شود. امروز نگاه ساکنان گيتي نسبت به روزگاران کهن تغيير يافته و به خوبي دريافته اند که هر آسيب و خسارتي بر هر بخشي از جهان، تاثير مستقيم و آشکاري بر ديگر بخش ها خواهد داشت و اين گونه است که در جهان کنوني نياز به درک متقابل از يکديگر و تفاهم، اهميت دوچنداني مي يابد زيرا پيشرفت هاي نظامي ابعاد خسارت ها را وحشتناک تر از هميشه کرده است. ديگر نمي توان بخش هاي متنوع و مختلف انساني را دنياهاي گوناگوني ديد که تاثيري بر همديگر ندارند. امروز اين مجموعه يک پيکره گسترده انساني را شکل مي دهد اما از سويي نيز مفهوم «ديگري» هنوز در جاي خود قرار دارد. شايسته است اين نکته را در نظر بگيريم که مفهوم«من» با توجه به مفهوم «ديگري» معنا مي يابد و شناخت من به شناخت ديگري وابسته است. «ديگري» مانع يا خطر به شمار نمي آيد، پس در گام نخست فرو ريختن ديوار خودساخته ميان ما و ديگري اهميت مي يابد؛ ديواري که زائيده ترس و هراس ما از يک موجود ناشناخته و احساس خطر و تصور نادرست از ديگري است. بهتر است براي شناسايي مفهوم ديگري (که ناشناخته مانده) تلاش هاي بيشتري شکل بگيرد. هرچند اين مسير ناهموار به نظر آيد، ولي بدانيم اين کوشش براي شناخت ديگري ما را با چالش با خود و پيرامون مان مواجه خواهد ساخت و دستاوردهاي ارزشمندي را مي تواند براي ما به ارمغان بياورد...

*برگرفته از رباعي هاي دکتر اسلامي ندوشن

پي نوشت ها؛-------------------------

1- اسلامي ندوشن، محمدعلي، بهار در پاييز؛ سفينه هفتاد و هفت رباعي، تهران، يزدا، 1388، از سرآغاز کتاب

2- اسلامي ندوشن، محمدعلي، کلمه ها، تهران، واژه آرا، 1387، ص 13

محمدصادقی .اعتماد..۱۵/۷/۸۸
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت   توسط حسین مسرت  | 

 
 

مطالعه ي گونه شناسي آب انبارها در ايران  Fulltext 

نويسنده‌گان:

[ حسين مسرت ] - دانشجوي دكتري ادبيات فارسي، دانشگاه ملي تاجيكستان- يزد، ايران
[ عليرضا دهقاني ] - كارشناس ارشد مهندسي مكانيك‐ تبديل انرژي، مديرعامل شركت مهندسي پاكابنما - تهران، ايران

خلاصه مقاله:

خشكي نسبي آب و هوا, كمبود رودخانه ها و چشمه هاي پر آب دايمي و پايين بودن سطح آبهاي زيرزميني در بسياري از نقاط ايران, تأثيري عميق و بنيادي در خلق پديده هاي گوناگون معماري اين سرزمين گذارده است. ريزش هاي آسماني در ايران به جز در ناحيه شمال و سواحل درياي خزر در بقيه ناحيه ها كم است. از اين رو از دير باز در بيشتر دشت هاي پهن و خشك ايران براي دسترسي به آب, تلاش چشمگير و پيگير صورت گرفته و ايرانيان در طول چندين هزارسال با كوشش خستگي ناپذير و بهره جستن از تمامي توانايي هاي خود , بر اين همت گماشتند تا بتوانند از طرق مختلف آب را از ژرفاي زمين خارج نمايند. همچنين براي ذخيره و به مصرف رسانيدن آب در ماه هاي گرم در مناطق گرم و خشك، گرم و مرطوب، كويري و كم آب نيز آب انبار را بنيان گذاردند. در اين مقاله به مطالعه ي گونه شناسي آب انبارها با توجه به جنبه هاي كاركرد، بهره وري، ميزان آبگيري، نحوهي قرارگيري پلكان و ديگر فضاها، نوع دسترسي به آب، شكل مخزن و پوشش گنبد، شيوه ي ساخت، شيوه و نوع آبرساني، موقعيت خاص آنها در شهر و محله، اندازه، شيوه هاي تهويه و تبريد آب و نيز از نظر تزيينات، مصالح، به سبك ها و گونه هاي مختلف در ايران پرداخته شده و همچنين نحوه ي نگهداري و خنك سازي آب در آب انبارها توضيح داده شده است.


كلمات كليدي:

آب انبار، گونه شناسي، بادگير، نحوه ي نگهداري و خنك سازي آب، لايه بندي حرارتي، انتقال حرارت تشعشعي، سيستم هاي سرمايشي و برودتي انفعالي.

 

[ لينک دايمي به اين صفحه: http://www.civilica.com/Paper-DOMESTICTECH01-DOMESTICTECH01_014.html ]

 

سال انتشار:

1387

نوع ارايه:

شفاهي

محل انتشار:

[ نخستين همايش فناوريهاي بومي ايران ]

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت   توسط حسین مسرت  | 

 

 

 

 

 

 

يك پژوهشگر عرصه فرهنگ در يزد گفت: براي انسان نخستين خاك دست يابترين مصالحي بود كه در همه جا به فراواني يافت مي‌شد. از تاريخ نخستين آثار خانه‌سازي بشر اطلاع دقيقي در دست نيست اما بنابر نوشته‌ي مهدي فرشاد، نخستين آثار خانه سازي در ايران پيرامون ده هزار سال پش است. آغاز "روش خانه سازي با گل بي شكل چينه" را در ايران مربوط به هزاره پنجم پيش از ميلاد مي‌داند.

حسين مسرت در گفت‌وگو با خبرنگار ميراث ايسنا-منطقه يزد اظهار داشت: مراجع به تاريخ استفاده از گل اطلاعاتي وجود دارد اما همواره باستان شناسان در حفاري‌هاي خود قدمت آن را بيشتر تخمين مي زنند، بنابراين نمي‌توان تاريخ دقيقي ارائه داد.

وي گفت: نمونه‌هايي از خشت هاي كهن يزد را مي‌توان در ايستگاه تحقيقات مناطق بياباني در يزد به ابعاد 27×4 سانتيمتر كه گويا متعلق به تپه‌اي در زارچ است، ديوار قلعه‌ي پهلوان بادي تفت، ساختمان كاخ بلاش، دژ گبري نزديك مزرعه سرونشين علي‌آباد (تفت)، قلعه‌ي عبدالله شواز تفت، نارين قلعه ميبد، قلعه قديمي و چند هزار ساله‌ي زارچ كه بعدها خراب شد مشاهده كرد.

مسرت همچنين از وجود خشتي به وزن 15 كيلو در انبار مسجد جامع يزد خبر داد.

وي با يادآوري اين مطلب كه ماده نخستين خشت را خاك رس تشكيل مي دهد گفت: ويژگي‌هاي گل رس جذب آب است و اينكه در حرارت بالاي 500 درجه سانتيگراد آب خود را از دست مي‌دهد و خاصيت شكل پذيري و قالب‌گيري و چسبندگي بالا دارد.

مسرت افزود: براي تهيه خاك رس در يزد سعي مي‌كردند نزديك ترين مكان براي ساخت خشت كه داراي گل نر (خاك رس) باشد انتخاب شود كه اصطلاحا بدان كار "بوم آورد" مي گويند و معمولا براي اين كار زمين را تا عمق خاصي مي‌كنند.

وي ادامه داد: در برخي مكانهاي يزد مانند برزن سرسنگ كه زمين آن سخت يا سنگي و در برخي مناطق خاك چلو (تركيبي از ماسه و رس متراكم شده) بود ناچار بودند خاك را از محله‌هاي ديگر بياورند و هزينه‌اي را متحمل شوند.

مسرت بيان كرد: معمولا خشتمالان يزدي كه خود كارشناسان تجربي اين كار هستند و نقش اساسي در توليد خشت دارند به وسيله لمس كردن خاك و يا تماس با نوك زبان، خاك مرغوب را كه به اصطلاح خودشان بايد گل سرزمين يا گل ملك باشد شناسايي مي كردند.

وي به مراحل تهيه خشت اشاره كرد و گفت:‌ خشتمالان يزدي بر اين باورند كه گل را بايد هفت كله سر بياندازند و اين بدان معني است كه هفت بار با بيل به حالت پرتابي بالا و پايين بياندازند تا خوب ورزيده شود دليل اين كار تلاش در جهت استحكام بيشتر است كه هرچه گل بيشتر شلاق داده شود خشت كمتر ترك خورده و آسيب مي بيند به ويژه خشت سقف كه بايد از استحكام بيشتري برخوردار باشد.

مسرت افزود: حرفه خشت مالي و فنون وابسته به آن داراي واژه نامه‌اي پر تعداد است.

وي همچنين با اشاره به اهميت خشت در زندگي انسان از ابتدا تاكنون گفت:‌ اين اهميت را تعبيرات، اصطلاحات، مثلهاي گفتاري و حكم و تعبيرات منظوم بسياري كه در فرهنگ زبان ما وجود دارد نشان مي‌دهد.

وي همچنين گفت: باورهاي عاميانه‌اي در خصوص خشت در يزد وجود دارد كه از آن جمله مي‌توان به سفره بي‌بي سه‌شنبه، ‌رفع چشم زخم و دفع نظر، تعيين جنسيت روي قبر، براي رفع مريضي، خشت جاي مرده، خشت چهارشنبه سوري، خشت خيس براي بيماران صرع، خشت زايمان ، خشت صدقه، خشت سرگذر، خشت لحد و ... اشاره كرد.


منبع خبر: خبرگزاري دانشجويان ايران - منطقه يزد


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت   توسط حسین مسرت  | 

 

  با كمال مباهات، سركار خانم فريبا افكاري به عنوان كتابدار شايسته تقدير به پاس خدمات ارزشمند در حوزه كتابداري و اطلاع رساني در شانزدهمين دوره مراسم تجليل از خادمان نشر معرفي گرديد.

اين مراسم در روز سه شنبه 21 آبان ۱۳۸۷با حضور وزير محترم ارشاد اسلامي آقاي صفار هرندي و آقاي دكتر محسن پرويز، معاونت فرهنگي وزارت ارشاد اسلامي با تجليل و اهداي لوح تقدير از 9 چهره ادبي و علمي و 16 ناشر قدرداني شد.

 مراسم تجليل از خادمان نشر كه به معرفي و تقدير از محقق، منتقد، ويراستار، مترجم، مصحح، فهرست نگار، كتابدار، ناشر و عوامل فني برجستة نشر مي پردازد از سال 1372 تاكنون برگزار شده است.

اسامي كتابداراني كه پيش از اين مورد تجليل قرار گرفته و به دريافت جايزه خادمان نشر نائل آمده اند عبارتست از:

كامران فاني، پوري سلطاني، دكتر سيد محمد مرعشي نجفي، سيد هادي صحفي، دكتر عباس حري، ماشاءالله اسدي، سيد عبدالله انوار، عنايت الله مجيدي، دكتر نورالله مرادي، زهره علوي، رزا ضرابي، شيرين تعاوني، حسين مسرّت، كاظم حافظيان رضوي، محمد اسفندياري، شهلا عطاردي فر، دكتر حبيب الله عظيمي.

                                                                           

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت   توسط حسین مسرت  | 

در ميان ساخته‌هاي استاد زنده‌ياد پرويز مشكاتيان،ظاهرا «خزان» جايگاهي خاصی دارد قطعه‌اي كه استاد آن را براي فروريختن برگي‌از درخت ساخت و اكنون  همين قطعه راباید در خزان عمرش به عمق جان نواخت.

 مرگ استاد پرویز مشکاتیان حادثه تلخی برای اهالی  ادب وهنر ایران است. به نقل از یکی از صاحبنظران موسیقی : وی‌ از معدود اهالی موسیقی بود که همه‌گاه در آثارش دغدغه‌های اجتماعی  مردمان را راه می‌داد و کمتر اثری را از وی به یاد داریم که در کارگاه ذهن و ضمیر این نابغه موسیقی، پردازش نشده و مهر و نشانی اینگونه را بر پیشانی نداشته باشد. آشنایی عمیقش با ادبیات و شعر و حتی قریحه فراوانش در سرودن شعر، که بعد از سه دهه برخی از شاگردانش از زبانش شنیدند که شعر تصنیف معروف «همراه شو عزیز» را وی سروده است، از چند وجهی بودن آن زنده‌یاد حکایت می‌کند.

آثاری که از مشکاتیان برجای مانده است، از توان ذهنی و نبوغ وی در موسیقی حکایت می‌کند. تقریباً هر خواننده‌ای که با وی کار کرده است، آثارش جزو بهترین و شاخص‌ترین کارهای همان خواننده هم ثبت شده است. حتی چهره‌ای اسطوره‌ای همانند شجریان و اوج کارهایش را باید در آثاری جست که با مشکاتیان به صورت مشترک انتشار داد. آثاری چون بیداد، دستان، بر آستان جانان، ماهور، نوا (مرکب‌خوانی) همچنان که یکی از درخشانترین کارهای ناظری (چاووش چهار) حاصل همکاری مشترک وی با مشکاتیان است. یا کارهایی که زنده یاد ایرج بسطامی با مشکاتیان انجام داد (افشاری مرکب، خزان و...) طراز و کیفیت و استاندارد آن با کارهایی که با دیگر آهنگسازان انجام داد، ‌تفاوت‌هایی اساسی دارد که نه تنها بر اهل فن که حتی شنوندگان پی‌گیر موسیقی هم نهفته نیست.

همه این نشانه‌ها از دقت‌نظر و نبوغ و از همه مهمتر‌ منحصر به فرد بودن آثار مشکاتیان حکایت دارد که کیفیت و طرازی تازه را در آهنگسازی و ملودی‌پردازی نمایان می‌سازد.

.

استاد مشکاتیان بر خلاف سنت اهالی موسیقی، که عموماً عمر درازی دارند، در میانسالی به دیار باقی شتافت، اما تأثیر وی بر نسلی از موزیسین‌ها انکارنشدنی است. وی تأمل وتدبر در موسیقی و از همه مهمتر آمیختگی این هنر با ادبیات و شعر را به موزیسین‌ها و شاگردانش و نوازندگان ارکسترش آموخت و به آنها یاد داد که موزیسینی که درد و دغدغه مردم را نداشته باشد ، هنرمند نیست.

مرگ پرويز مشكاتيان،‌آن هم در سن 51 سالگي ضربه‌اي بزرگ بر پيكر موسيقي ايراني،‌به خصوص موسيقي سنتي و هويتمند است، مشكاتيان مي‌توانست سال‌هاي بسياري بزيد و جامعه موسيقي، به خصوص قشر جوان از دانش و تجربه و درك بالاي وي از موسيقي بهره ببرند ، اما حيف كه تقدير نخواست و در اوج كار هنري وي را به ديار  باقي كشاند. يادش گرامي باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت   توسط حسین مسرت  |