آذر از پيشكسوتان ادبيات كودك ايران بودكه عمر خود را در تنهايي و انزوا به خدمت بيدريغ و بيچشم داشت ادبيات كودك اختصاص دادودرحالی با تني رنجور و دلي شكسته، جهان را وداع گفت که امروزبه عنوان يكي از پيشگامان راهگشاي ادبيات كودك ايران، می توان ادعا کردبا سختكوشي و اندوخته فراوان فردي و تجربه گرانبار، كار بازنويسي و راه باز آفريني از متون ادبي كهن را با نثري روان و خوش خوان براي نويسندگان نسل بعدي گشوده است. او با بازنگاري خلاق آثار متعددی، تاكنون بيش از چهار دهه لذت خواندن را به كودكان این سرزمین چشانده، از همين روي بيگمان نام او به عنوان يكي از تثبيت كنندگان نهاد ادبيات كودك ، بر تارك تاريخ ايران خواهد درخشيد. فقدان اين نويسنده فداكار، سادهزيست و سختكوش را به همه اهالي فرهنگ و ادب، به ويژه دوستداران ادبيات كودك و نوجوان تسليت میگویم. براي علو روح بزرگ اين جاودانه مرد ادبيات كودك، از يزدان پاك طلب اجر عظيم كرده و براي علاقمندان و دوستدارانش تلاش در حفظ وگسترش آثارش آرزو میکنم.
غم جانكاه پرواز پرستوهاي جان نواز زندگي ام كه با كمال همدردي و هم نوايي بسياري از اهل فرهنگ و ادب و صاحبان دانش و هنر يزد همراه گرديده موجب سپاس فراوان است در اين ميان شعرا و اهالي قلم و انديشه نيز علاوه بر حضور تسلي بخش در مجالس و محافل ياد بود در اشعار و مراثي متعددي اين خادم اهل قلم را بيش از پيش مرهون الطاف خود نموده اند با قدرداني از شعراء نامدار يزد از جمله آقايان محمدي (كوير) و نادم يزدي، قطعه زير را كه شاعر گرانمايه نادم يزدي در زبان حالم سروده است به نشانه قدر شناسي مي آورم:
خدايا از كفم دردانه ام رفت چراغ نور بخش خانه ام رفت
دوگل از شاخه ي باغم جدا شد يكي جان و يكي جانانه ام رفت
محبت بين كه با هم هر دو رفتند نه تنها شمع من ، پروانه هم رفت
شكستي پشتم از اين بار سنگين چه داني از دلم دردانه ام رفت
نخواهيد از دل مي شور مستي مي جان پرور پيمانه ام رفت
مرا در كنج تاريكي بجوئيد چراغ روشن كاشانه ام رفت
دو نورديده ، رفت از ديدگانم نه تنها گوهر يكدانه ام رفت
قناري هاي خوشخوانم پريدند دو مرغ خوش نوا از لانه ام رفت
خدا بايد دهد صبر مسرت كه صبر از اين دل ويرانه ام رفت
تحمل ميكنم نادم وليكن بعالم شرح اين افسانه ام رفت
پیام شمس الدینی از جوانان خوش ذوق وبا استعدادی است که درمیان اهالی قلم وادب یزد چندسالی است طبع ظریف خود را در وادی شعر به خوبی آزموده واکنون که بخشی از سروده هایش را درمجموعه ی"بی هراس دیده شدن"به چاپ رسیده کانون ادبیات ایران نیز آن رادرجلسه ی به نقد گذاشته است ودر این بین دکتر شیرزاد پیک حرفه (۱)با تحلیلی فلسفی ودر قرائتی اگزیستانسیالیستی میان دو شعر شاخص این مجموعه و آرا ونظرات ژان پل سارتر و کارل یاسپرس ارتباطهایی برقرار کرده است بود که متن کامل آن درپی آید:«ديدن» و «ديده شدن» از فروع رابطه «من» با «ديگري» است و دشوارترين چالش قرني که در پيش داريم، هم در ساحت علوم اجتماعي و هم در ساحت سياست فهم ديگري است. در فلسفه اگزيستانسياليسم دو ديدگاه کلان درباره ديگري وجود دارند که در يکي از آن ها ديگري همچون دوزخ است و تمام تلاشش معطوف به ربودن آدمي است و در ديدگاه ديگر، ديگري شرط لازم شکوفايي و بالندگي آدمي است. سارتر معتقد است که ديگري همچون فاعل شناسايي است که همواره مي خواهد آدمي را تبديل به متعلق شناسايي خود نمايد. از نظر سارتر هر انساني مي کوشد همه چيز را به ابژه تبديل کند و تا زماني که اين کار را با اشيا انجام مي دهد هيچ مشکلي پديد نمي آيد، زيرا اشيا از هستي في نفسه برخوردارند و صاحب شعور نيستند و تار و ناشفاف و پر از خودند. اما هنگامي که انسان مي کوشد انسان ديگري را تبديل به ابژه نمايد با مقاومت او روبرو مي شود زيرا آن انسان هستي لنفسه دارد و او نيز فاعل شناسايي است. آن انسان ديگر نمي خواهد در چشمان ديگري همچون يک شيء فروکاست يابد و به همين دليل از نگاه ديگري مي گريزد، زيرا احساس مي کند که ديگري با نگاهش مي خواهد او را ببلعد، از آن خود کند، به يک شيء، ابزار و ابژه تقليل و فروکاست دهد و آزادي و اختيارش را از او بگيرد. به همين دليل تجربه اي که از نگاه ديگري دچارش مي شود، دوزخ گونه، ملال انگيز، تهوع آور و همراه با شرم و نگراني و هراس است. انسان همواره زير نگاه ديگري است و نگاه ديگري بزرگ ترين ضربه به آزادي اوست. آدمي همواره احساس مي کند که زير نگاه ديگران است و ديگران مراقبش هستند و در مورد کارهايش داوري مي کنند و اين يکي از وجوه هراس اوست. در جهاني که ديگري هست، من هميشه زيادي هستم و همواره در هراس و شرم؛ همانند حالت آدم و حوا در سفر پيدايش کتاب مقدس «هنگامي که دانستند برهنه هستند». انسان، در چنين وضعيتي، يا با تکيه بر فاعليت شناسايي و سوژه بودن خود به جنگ آن سوژه مي رود و وارد نزاعي با او مي شود، يا مي کوشد خود را به ابژه اي بدل کند تا بتواند با استفاده از برانگيخته شدن ديگري و غفلت او به يکباره ديگري را در خود فرو بلعد. سارتر هر دو طرح را محکوم به شکست مي داند. انسان نمي تواند در حالي که آزادي ديگري را به حال خود مي گذارد آن را جذب کند؛ ديگري همواره او را مي فريبد و نگاهي که او را به شيء فرو کاست مي دهد مدام حيات تازه مي يابد. آدمي همواره در اين دوراهي تراژيک سيزيف وار هستي گرفتار است؛ يا مي کوشد ديگري را مبدل به شيء و متعلق آگاهي کند و يا خود براي او به صورت شيء و متعلق آگاهي در مي آيد و هر دو تلاش محکوم به شکستند. مي توان ژان پل سارتر(80-1905) را نماينده ديدگاه نخست و کارل ياسپرس(1969-1883) را نماينده ديدگاه دوم دانست. از سوي ديگر، ياسپرس معتقد است که ما ناگزير از ارتباط با ديگرانيم و اگر در انزواي مطلق و کنج عزلت زندگي کنيم و رابطه کمرنگي با ديگران داشته باشيم احساس رنج خواهيم کرد، زيرا آن نوع خرسندي اي که در رابطه واقعي با ديگري حاصل مي شود، هيچ گـــاه در تنهايي به دست نمي آيد. ما، در ارتباط، ما مي شويم و هستي حقيقي خود را باز مي يابيم. لازمه اين ارتبــــاط، سکوت فعال است. سکوت آمادگي شديد شخص را براي ارتباط با ديگري بيان مي کند و ديگري را به سخن وا مي دارد. اشخاصي که نمي توانند در سکوت سهيم شوند شايسته ارتباط مستقيم و حقيقي نيستند. ارتباط هميشه ميان دو نفر که، در عين اتصال، دو نفر باقي مي مانند واقع مي شود و تنهايي و ارتباط يکديگر را کامل مي کنند. تنهايي عبارت است از فقدان ارتباط در حال حاضر با ديگران و شدت اين نياز را بازگو مي کند. اگر من بخواهم تنهايي را انتخاب کنم و از ارتباط حقيقي دوري ورزم، در واقع، از وجود في نفسه خودم صرف نظر کرده ام. اگر من ارتباط حقيقي را کنار بزنم نه فقط به ديگري که به خودم هم خيانت کرده ام و هرگاه رابطه از دست برود من شکست مي خورم و وجــود واقعي ام را از دست مي دهم. بنابراين همواره بايد متوجه خطراتي باشم که ممکن است رابطه را بشکنند. چنين رابطه اي محدوديت دارد و اگر بخواهيم با افراد بسياري ارتباط برقرار سازيم نابود مي شويم. در گستره روابط ما که لزومي هم ندارد گسترده باشد گريزي از تلاش خستگي ناپذير براي ادامه اين روابط نيست و تنها در اين روابط است که نفي عقيده ديگري مساوي با نفي او نيست. در رابطه حقيقي، من با اجازه حضور و شکوفايي دادن به ديگري، شکوفا مي شوم. در اين رابطه، من براي خودم و همراه با ديگـــــــري آشکار مي شوم و اين آشکار شدن در عين حال تحقق يک «من» به عنوان يک «خود» است و در اين آشکار شدن و شکوفايي گويي من از يک عدم بيرون مي آيم. ياسپرس معتقد است که جريان تحقق فرد به عنوان تجلي در هستي، مجزا از ديگــــري پيدا نمي شود و فقط با ديگري تحقق پيدا مي کند. او معتقد است که از هر حالت خاص در اين رابطه بايد ناراضي بود و اين مسير نزديکي با ديگري پايان و مقصدي ندارد. (2) به گمان من، نگاه شاعر به ديگري در مجموعه شعر بي هراس ديده شدن، بيشتر نگاهي سارتري است و گويي او نيز، همانند سارتر، از نگاه ديگري مي هراسد و نبودن ديگري را براي «آسوده خيال دويدن از ميان باغچه ها و پرچين ها»، «بي هراس برهنگي زانوها» و «بي هراس ديده شدن» مغتنم مي دارد: باد هم فرصتي دست و پا مي کند که آسوده خيال بدوي از ميان باغچه ها و پرچين ها بي هراس برهنگي زانوها بي هراس ديده شدن. اما راهکار او براي رهيدن از چنگال نگاه ديگري چيست؟ و کدام راه را در آن دوراهي تراژيک سيزيف وار انتخاب مي کند؟ آيا مي کوشد ديگري را مبدل به شيء و متعلق آگاهي کند و يا اينکه خود براي او به صورت شيء و متعلق آگاهي در مي آيد؟ آيا با تکيه بر فاعليت شناسايي و سوژه بودن خود به جنگ ديگري مي رود و وارد نزاعي با او مي شود، يا مي کوشد خود را به ابژه اي بدل کند؟ به گمان من، پاسخ اين پرسش ها را در شعر «حالا من عينک شما هستم...» مي يابيم. در اين شعر، شاعر «بيش از آنکه خودش باشد»، مي خواهد «چيزهاي ديگري» باشد و «چشم هاي قشنگ خواننده» و «عشق قديمي»اش به آن چشم ها را «بهانه سرودن اين شعر» مي داند: من بيش از آنکه خودم باشم، چيزهاي ديگري هستم شما که چشم هاي قشنگ تان بهانه سرودن اين شعر است بهتر مي دانيد که من چيزهاي ديگري هستم بيشتر از آنکه خودم باشم پيداست که شاعر چندان سر ستيز آشکار با ديگري ندارد و نمي کوشد او را تبديل به ابژه و متعلق آگاهي کند و با تکيه بر فاعليت شناسايي و سوژه بودن خود به جنگ او نمي رود و وارد نزاعي با او نمي شود. او راه دوم اين دوراهي تراژيک را برمي گزيند و خود تصميم مي گيرد ابژه شود. گاهي «عتيقه اي» مي شود «مثل تفنگ پدربزرگ»، گاهي «بهانه قشنگ تري» پيدا مي کند و «عينک» مي شود و حتي مي شکند، گاهي «سبدي» مي شود براي «کش هاي بستن مو»، گاهي «کاغذ و اسکناس و بليط اتوبوس»، گاهي «چند بسته پر و خالي بيسکويت و آدامس»، گاهي «کتاب قطور چند جلدي قانون» و اين سير ابژه شدن را مدام ادامه مي دهد و تازه وقتي که در انتهاي شعر تصميم مي گيرد خودش شود، باز «باد» و «گربه» و «رعد» و «برق» مي شود و در پايان، گويي پس از التفات به اين دور ناميمون تراژيک، خسته مي شود و اين ديگر همان وقتي است که شعر مي گويد و با اين کار مرا به ياد هايدگر مي اندازد که مي گفت هنر، و به طور خاص شاعري، در زندگي ما فضاي روشني مي آفريند که در آشکارگي اش همه چيز تازه و متفاوت از آنچه پيش تر مي نمود، جلوه گر مي شوند. انسان روي زمين و در جهان اقامت دارد و اين اقامت و هستن، شاعرانه است. شاعري از يک سو زمزمه خدايي است و از سوي ديگر آواهاي انساني را ممکن مي کند. شاعر نيم خدايي است ميان خدا و انسان و شاعري معصومانه ترين کارهاست. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 ـ استاد مدعو گروه فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی تهران و دانشگاه بین المللی امام خمینی قزوین. 2 ـ در روزگار ما رابطه من و دیگری از مباحث بسیار مهم در حوزه علوم انسانی، به ویژه فلسفه، علوم اجتماعی و علوم سیاسی به شمار می آید و نظریه پردازان از دیدگاه های متفاوتی این رابطه را تحلیل نموده اند. یکی از مشهورترین نظریه پردازان این حوزه یورگن هابرماس (-1929) است. هابرماس معتقد است که فقط زمانی که ما دیگری را، صرف نظر از آنکه دارای چه نژاد، قومیت، دین و دیدگاهی است، به سان یک انسان و فقط یک انسان بنگریم می توانیم با او برخوردی همدلانه داشته باشیم. اما کسب چنین دیدی نسبت به دیگری مستلزم آن است که ما خود نیز دارای چنین برداشتی از خود باشیم و به جای آن که بر اساس وابستگی های اجتماعی یا قومی و دینی خود به امور بنگریم، همچون یک فرد آزاد و مستقل، دیدگاه های صرفا شخصی خود را داشته باشیم. با وجود این، دیگری همواره از نظری ناشناخته است و هر چقدر هم که به او نزدیک باشیم، باز جنبه یا بعدی از وجود او بر ما ناشناخته است و تنها با گفتگو است که شناخت بیشتری از او می توان به دست آورد، ولی حتی گفتگو نیز در این مورد کفایت نمی کند. گفتگو را باید بی انقطاع ادامه داد تا شاید شناخت دقیق تری به دست آید؛ شناختی که البته هیچ وقت وجهی کامل پیدا نمی کند. از نظر هابرماس، وضعیت آرمانی گفتار آن گونه وضعیتی است که در آن آزادی سخن گفتن و بیان موافقت یا مخالفت خود با گفته های دیگری در سر حد کمال رعایت شود. چنین وضعیتی باید دارای سه ویژگی زیر باشد: 1. هر شخصی که قادربه سخن گفتن و کنش است، مجاز به شرکت در گفتگو است . 2. ( الف ) هر کس مجاز است هر گزاره و حکمی را مورد سوال قرار دهد. ( ب ) هر کس مجاز است هر گزاره و حکمی را (که می خواهد) در گفتگو طرح کند. ( ج ) هر کس مجاز است گرایش ها، امیال و نیازهایش را بیان کند. 3. هیچ گوینده ای را نمی توان به اجبار، چه درونی و چه بیرونی، از اعمال حقوق خود، تعیین شده در بند های 1 و 2 بازداشت. |

پیام شمس الدینی از جوانان خوش ذوق وبا استعدادی است که درمیان اهالی قلم وادب یزد چندسالی است طبع ظریف خود را در وادی شعر به خوبی آزموده واکنون که بخشی از سروده هایش را درمجموعه ی"بی هراس دیده شدن"به چاپ رسیده کانون ادبیات ایران نیز آن رادرجلسه ی به نقد گذاشته است ودر این بین دکتر شیرزاد پیک حرفه (۱)با تحلیلی فلسفی ودر قرائتی اگزیستانسیالیستی میان دو شعر شاخص این مجموعه و آرا ونظرات ژان پل سارتر و کارل یاسپرس ارتباطهایی برقرار کرده است بود که متن کامل آن درپی آید: