تبليغاتX
کاریز یزد

کاریز یزد

کاريز قلب کوير است و يزد ،شهر ديرينه تاريخ،شهری که هزاران سالست نقاش طبعيت بردامن کوير رفو کرده است

 

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، از اين نويسنده و پژوهشگر پيشكسوت، قرار است كتاب «راه و بي‌راه» شامل مجموعه‌ي 16 مقاله بيش‌تر با موضوع اجتماعي منتشر شود.

«راه و بي‌راه» به نوعي مجلد دوم كتاب «ديروز، امروز، فردا» به شمار مي‌رود؛ اما مشخص نيست بر روي جلد كتاب، عنوان جلد دوم قرار بگيرد يا نه.

مقاله‌هاي كتاب كه از سوي شركت سهامي انتشار منتشر مي‌شود، پيش‌تر در مجله‌هاي «هستي» و «اطلاعات» به طور پراكنده منتشر شده‌اند.

به گفته‌ي اسلامي ندوشن، «ديروز، امروز، فردا» هم با يك مقدمه‌ي تازه درباره‌ي موضوع مقاله‌هاي كتاب قرار است از سوي نشر يادشده به چاپ سوم برسد.

كتاب «شور زندگي» نيز كه ترجمه‌ي اسلامي ندوشن از ايروينگ استون - نويسنده‌ي آمريكايي - درباره‌ي شرح حال زندگي ونسان وان گوگ - نقاش هلندي - است، از سوي نشر يزدان براي نوبت شانزدهم به چاپ مي‌رسد.

همچنين به گفته‌ي آرش لشني - مسؤول سايت محمدعلي اسلامي ندوشن -، اين سايت به زودي به‌روز مي‌شود.

از سوي ديگر، به گفته‌ي اسلامي - از كاركنان نشر يزدان -، مجلد چهارم كتاب «روزها» كه شرح زندگي اسلامي ندوشن به قلم خودش است، از سال 85 براي دريافت مجوز ارائه شده و در نهايت مجوز نگرفته است.

اما مجلدهاي اول، دوم و سوم اين كتاب از سوي نشر يادشده براي نوبت دوم تجديد چاپ مي‌شوند.

«ماجراي پايان‌ناپذير حافظ»، «تأمل در حافظ»، «باغ سبز عشق»، «ايران را از ياد نبريم»، «آزادي مجسمه»، «ابر زمانه، ابر زلف» و «گفتيم نگفتيم؛ قطره‌ي باران» نيز ديگر آثار اسلامي ندوشن هستند كه براي نمايشگاه كتاب تجديد چاپ خواهند شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت   توسط حسین مسرت  | 


نوروز، عيد باستاني ايرانيان، از چند هزار سال پيش به اين سو، براي مردم اين سرزمين مفهوم خاصي داشته: نويد دهنده تازگي و جواني و سرسبزي؛ آغاز طليعه بهار، دست يافت به اعتدال، يعني برابر شدن شب و روز، و اميد سالي بهتر...‌

ولي اينها به كنار، چند سالي است كه تهران در اين نيمه اول فروردين براي باشندگان خود، واجد موهبت اضافه‌تري است؛ موهبتي كه منحصر به اين دوران است و گذشتگان آن را تجربه نكرده بودند، و آن اين است كه شهر خلوت مي‌شود، قابل زيست مي‌شود، متمدن و خوشرو و پذيرا مي‌شود. آسمان كم و بيش خود را نشان مي‌دهد. هوا سبك‌تر مي‌گردد، كلاغ‌ها كمتر از جلو پا رم مي‌كنند، و حتي عجيب است، خيابان‌ها فراخ‌تر مي‌نمايند، و در و ديوار در آرامش خود، گواهي مي‌دهند كه سال نو شده است، آن را باور داشته باشيد. و باز از همه عجيب‌تر، لبخند بر لب‌هاي مردم شهر ظاهر مي‌شود! ميوه‌فروش‌ها كمتر عبوس هستند، و رانندگان تاكسي با لحن گرم مي‌گويند: <مهمان ما باشيد> <قابل ندارد>!

به طور كلي احساس مي‌كنيد كه زندگي سبك‌تر و فضا بازتر است، و مردم آنگونه كه پيش از آن مي‌نمودند، نسبت به همديگر ترشرو نيستند و زندگي بوي انسانيت مي‌دهد. ديگر موتوري به تعداد كمتر توي پياده‌رو مي‌تازد. زن و مرد پيري كه توي كوچه به راه خود مي‌روند، كمتر به آنها تنه زده مي‌شود، بي‌آنكه بگويند <ببخشيد.>

نيمه اول فروردين كساني كه در شهر مانده‌اند، در واقع مهمان افتخاري تهران هستند، شهر نازنين، در دامنه البرز مينوي، كه مي‌توانست سوگلي شهرهاي ايران باشد، اما روزگار او را به روزي انداخته است كه لقب <تهران مخوف> بتواند برازنده‌اش قرار گيرد! ساكنان پايتخت در اين روزها توانستند تجربه كنند كه شهر بدون راه‌بندان اتوموبيل يعني چه. كمبود غلظت هواي مسموم‌كننده يعني چه. اكنون درختان تازه جوانه بر سر آورده، كمتر احساس تنگ نفس مي‌كنند، و انسانها با درختان احساس نزديكي بيشتري دارند. تهران به صورتي درآمده كه مي‌شود گفت همان است و همان نيست. آيا اين همان شهر است؟ آدم باورش نمي‌شود كه چند روز ديگر باز برمي‌گردد به همان حالت اول. نمي‌توان از تاثر خودداري كرد كه چرا به اين روز افتاده است، به صورتي كه نه مي‌شود از او دل كند و نه مي‌شود با او كنار آمد.‌

چرا اين طبيعت زيبا، بايد يك چنين سرنوشتي پيدا كند؟ چرا اين چنارهاي مظلوم بايد در ميان سه ميليون لوله اگزوز چنين نفس نفس بزنند؟ مرغ‌ها رو به فرار نهند و تنها كلاغ‌ها مقاومتي مذبوحانه به خرج دهند؟ پرندگان نسبت به سمومي كه در هواست، حساسيت بيشتري دارند، و چون پاي فرار دارند، چرا بمانند؟

***‌

فردوسي آيين‌گذاري نوروزي را به جمشيد نسبت مي‌دهد كه سر مي‌زند به دوره‌هاي اساطيري:

به جمشيد بر گوهر افشاندند

مر آن روز را <روز نو> خواندند

سر سال نو، هرمز فوردين

بر آسوده از رنج تن، دل ز كين

چنين جشن فرخ از آن روزگار

به ما ماند از آن خسروان يادگار

و جمشيد را اين روز به مردم نويد <بي‌مرگي و تندرستي> مي‌دهد. گذشتگان ما از نوروز و هواي خوش و سبزه و گل و شكوفائي و شادابي آن تعريف‌ها كرده‌اند. سعدي مي‌گفت: <خوشا تفرج نوروز، خاصه در شيراز> و حافظ آن را <بهار توبه‌شكن> مي‌خواند. و منوچهري دامغاني مي‌سرود:


نوروز روزگار نشاط است و ايمني

پوشيده ابر، دشت به ديباي ارمني

خيل بهار خيمه به صحرا برون زند

واجب كند كه خيمه به صحرا برون زني

بر گل همي نشيني و بر گل همي خوري

بر خم همي خرامي و بردن همي دني

نرگس همي ركوع كند در ميان باغ‌

زيرا كه كرد فاخته بر سرو موزني

تا مي‌رسد به ملك‌الشعراي بهار كه بگويد:

نوروز اورمزد و مه فرودين رسيد ‌

خورشيد از نشيب سوي اوج سركشيد

آنگاه مي‌آيد به اينجا:

بگذشت بر توانگر و درويش هرچه بود

از عيش و تلخكامي، از بيم و از اميد

ظالم نبرد سود، كه يك سال ظلم كرد

مظلوم هم نزيست، كه سالي جفا كشيد

جام‌جم است صفحه تاريخ روزگار

مانده به يادگار ز دوران جم شيد

چون عاقبت برفت ببايد از اين سراي

آزاده مرد آنكه چنان رفت كان سزيد

اگر روز اول فروردين، از جانب نياكان ما به عنوان <عيد> و روز نوشوندگي برگزيده شده است، براي آن است كه طبيعت در اين روز، همه غناي وجودي خود را ارزاني مي‌دارد، و اين بيشتر از هرجا شامل سرزمين ايران است با آب و هواي خاص خود. به دشواري مي‌توان يافت سرزمين ديگري كه در آن طليعه بهار با يك چنين اعتدال و غنائي فراز آيد. همين خود مي‌نمايد كه گذشتگان دوردست ما تا چه اندازه با طبيعت وابسته بودند؛ زيرا اين روزها - تا آخر ارديبهشت - هواي پاك، جوهره خاصي دارد. اينكه شاعران ما آنقدر از طبيعت بهاري تعريف كرده‌اند، نشانه آن است كه امتياز بي‌نظير آن را درك مي‌كرده‌اند. حافظ مي‌گويد:‌

چمن حكايت ارديبهشت مي‌گويد

نه عاقل است كه نسيه خريد و نقد بهشت‌

حق داشتند، در آن زمانها كه وسائل فني براي تنظيم گرما و سرما نبود، بهار بيشتر از اين زمان معني‌دار مي‌شد. مردم از اتاق‌هاي تنگ و تاريك زمستاني بيرون مي‌آمدند، خود را به طبيعت رها مي‌كردند. هواي پاك و آب و سبزه و گل، براي آنها روحنواز مي‌شد. اين همان چيزي است كه انسان متجدد از آن محروم است؛ يعني در فضاي شهرهاي متراكم و آلوده، بايد شتابزده حركت كند، بي‌آنكه مجال آن را داشته باشد كه دريابد عطيه طبيعت چيست. گويا يكي از مهم‌ترين مساله‌ها براي بشر امروز و آينده اين باشد كه از طبيعت بريده شده است
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت   توسط حسین مسرت  |